محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
2653
تاريخ الطبرى ( فارسي )
زياد سوى ما آمد و چون پراكندگى و حلقه زدن ما را بديد گفت : « سبحان الله ، شما را مىگويند مردم جنگى ! به خدا اگر اينان در اين وقت كه شما بر اين حاليد بيايند چيزى بهتر از اين نمىخواهند . بشتابيد و به طرف اسبان خويش رويد » گويد : و ما شتابان برخاستيم ، بعضىها لباس خود را تكان مىدادند و وضو مىگرفتند ، بعضىها آب مىنوشيدند ، بعضىها اسب خويش را آب مىدادند و چون همهء اين كارها را به سر برديم زياد بيامد ، استخوانى به دست داشت كه گاز مىزد . دو يا سه گاز بدان زد و قمقمه اى آوردند كه آب داشت از آن بنوشيد آنگاه استخوان را بينداخت و گفت : « اى گروه ، ما با اين قوم تلاقى كردهايم ، به خدا عدهء آنها همانند عدهء شماست . شما را با آنها سنجيدهام به خدا هيچ يك از دو گروه با ديگرى بيشتر از پنج كس تفاوت ندارد ، به خدا كار ما و آنها به جنگ مىكشد اگر سر انجام كار چنين شد ، گروه ناتوان مباشيد . » آنگاه به ما گفت : « هر كدامتان عنان اسبتان را بگيريد تا من به آنها نزديك شوم و سالارشان را پيش من بخوانيد تا با او سخن كنم اگر با من بر آنچه مىخواهم بيعت كرد كه بهتر و گر نه وقتى شما را خواندم بر اسبان نشينيد و همگان سوى من آييد و متفرق مباشيد . » گويد : زياد پيش روى ما رفت ، من با وى بودم و شنيدم كه يكى از آن قوم مىگفت : « اين جمع وقتى نزديك شما آمدند خسته و وامانده بودند و شما تازه نفس بوديد ، گذاشتيدشان تا فرود آمدند و خوردند و نوشيدند و استراحت كردند ، به خدا اين درست نبود ، به خدا سرانجام كار شما و آنها جنگ است . » آنگاه خاموش شدند و ما به آنها نزديك شديم . زياد بن خصفه ، سالارشان را پيش خواند و گفت : « بيا به گوشه اى رويم و در كار خويش بنگريم . » آنها پنج كس بودند كه سوى زياد آمدند ، من به زياد گفتم : « سه تن از يارانمان را مىخوانم كه ما نيز به شمار آنها باشيم . »